مهدویت"منجی"امام زمان"موعود"انتظار"متن و عکس مهدوی"شعرمهدوی"مدعیان دروغین مهدویت"انتظار"منتظر"شعرمهدی
صفحه آرشیو

داستان مبعث

داستان ادبی عید مبعث

آن صدای گیرا وگرم که گفت:بخوان... در غار حرا نشسته بود، چشمان را به افق‌های دور دوخته بود و با خود می‌اندیشید. صحرا، تن آفتاب‌سوخته خود را، انگار در خنکای بی‌رنگ غروب، می‌شست. محمد نمی‌دانست چرا به فکر کودکی خویش افتاده است. پدر…